![]() |
![]() |
|
![]() |
|
||
|
ژان دارك (شير زن اورلئان) نفوذ سحر اسايي كه اين دختر دهقان بر جنگاوران عصر خود داشت ٫ انچنان عميق بود كه هنوز نويسندگان و خوانندگان و هنرپيشگان را الهام مي بخشد. او دختر كشاورزي از روستاي (دمرمي) بود و به سال ۱۴۱۲ چشم به جهان گشود. روحيه اي حساس داشت و اغلب در روياها و تخيلات بي فرجام به سر مي برد و حس دهقاني ساده او ان را با وقايع حقيقي زندگي مي اميخت. چون نگراني مردم خود را از هجوم سربازان انگليسي فهميد ٫ در عالم خيال ٫ خود را مامور ديد كه به نجات كشور برخيزد. در اغاز او را دروغگو و دروانه خواندند ٫ امات پافشاري او سبب شد كه سرانجام نزد پسر بزرگ پادشاه ارزشمند شد.شور و حرارت اين دختر دهقان ٫ سخت در او اثر كرد و شايد هم مصلحت را در اين ديد كه به وسيله شعله ايمان و نفوذ سحراميز اين دختر شجاع٫ شوري در دل سربازان بي مزده برپا سازد. ژان دارك را به به سرداري سپاه خود برگزيد و دخترك جامه سربازي بر تن و شمشير در دست٫ ده هزار مرد جنگي را به حركت دراورد و به سوي اورلئان كه در محاصره انگليسيان بود شتافت. در اثر الهام او يا تدبير جنگجويان ٫ حمله هاي چندي به شهر كرد و ان را از محاصره به در اورد. پيروزيهاي نابهنگام اين دخترك همه سربازان دوفين را بر سر غيرت اورد و به پيروزي اميدوار ساخت. سربازان انگليسي كه در خرافه پرستي از ديگران عقب نبودند ؛ پيروزي حريف را معجزه خواندند و سخت خود را باختند ٫ پس از چندي٫ ژاندارك؛ دوفين را به (ريمس) برو و او به نام شارل هفتم تاج بر سر نهاد. در سال ۱۴۳۰ ٫ ژاندارك به ياري شهر محاصره شده كامپيني شتافت ولي اين بار به اسارت افتاد و پس از يك محاكمه طولاني و ننگين٫ به جرم جادوگري به مرگ محكوم كردند ودر سال ۱۴۳۱ در حضور عامه به اتش كشيده شد. شارل هفتم هم با كمال حق ناشناسي سكوت كرد وبه رهايي نجات بخش خود نشتافت . بله سال ۱۴۵۶ ٫حكومت وقت٫ محاكمه را تجديد كرد و بيگناهي ژاندارك را اعلام كرد و در سال ۱۹۲۰ پاپ ديكت پانزدهم٫ ژاندارك را در رديف مقدسان و معصومان قرار داد. ![]() |
![]() |
|
تفاوتهای عشق رمانتیک و ازدواج با این که این وبلاگ کاملا فلسفی می باشد وبعید به نظر می رسد ،که درآن بتوان صحبت از مسایلی هم چون عشق و ...... دو ستی و از دواج کرد ، با این حال تصمیم گر فتم در آن از تفاوتهای تار یخی و جامعه شناختی این مقولات هم صحبت کنیم. چرا افراد عاشق می شوند و چرا ازدواج می کنند؟در نگاه نخست پاسخ به این پرسش بد یهی می نماید. عشق بیانگر دلبستگی فیزیکی و شخصی متقابلی است که دو نفر نسبت به یکدیگر احساس می کنند.این روز ها بسیاری از ما ممکن است درباره این نظر که عشق همیشگی است، تردید داشته باشیم ، اما معمولا فکر می کنیم که عاشق شدن از احساسات و عواطف عام انسانی ناشی می گردد. برای زوجی که عاشق می شوند کاملا طبیعی به نظر می رسد که بخواهند زند گی مشتر کی را آغاز کنند ودر رابطه شان با یکدیگر در جستجوی ار ضای شخصی و جنسی باشند . اما این نظر که چنین بدیهی به نظر می رسد در وا قع کاملا غیر عادی است . عا شق شدن تجربه ای نیست که اکثر انسانها داشته باشند ،و به ندرت به ازدواج مربو ط است. مفهوم عشق رمانتیک، تقریبا تا پیش از دوران اخیر، در غرب رواج نیافته بود ودر اکثر فر هنگهای دیگر هر گز وجود نداشته است .تنها در دوران نوین است که ،عشق و ازدواج وتمایلا ت جنسی در پیوند نزدیک با یکدیگر در نظر گرفته می شود . در قرون وسطی و قرنها بعد از ان ،افراد اساسا ، برای باقی ماندن حق مالکیت یا دارایی در دست خانواده یا پرورش کودکان برای کار در مز رعه خانوادگی ازدواج می کردند.گاهی ممکن بود زن وشوهر پس از ازدواج یاران نزدیک یکدیگر شوند ، اما این امر بیشتر بعد از ازد واج رخ می داد نه پیش از ان . روابط جنسی خارج از ازدواج وجود داشت اما احساساتی را که ما در ار تباط با عشق می دانیم کمتر در این روابط دخالت داشتند . عشق در بهترین حالت یک ضعف اجتناب ناپذ یر ودر بد ترین حالت ان ، نوعی بیماری تلقی می شد . عشق رمانتیک اولین بار به عنوان یکی ازخصو صیات ما جرا جویی های جنسی فرا زنا شویی که اعضای طبقه اشراف خود را با ان سر گرم می کردند ، در محافل درباری ظاهر گردید وتا حدود دو قرن پیش کلا به این گونه محافل محدود می شد و به طور مشخص جدا از ازدواج تلقی می شد . روابط بین زن وشوهر در میان گرو های اشرافی ،مسلما در مقایسه با انظارات امروزی ما از ازدواج ،اغلب سرد و غیر و صمیمی بود . ثروتمندان در خانه های بزرگ زند گی می کردند ،زن وشوهر هر یک اتاق خواب مخصوص و خدمتکاران مخصوص خود را داشتند و به ندرت ممکن بود یکدیگر را ملاقات کنند . ساز گاری جنسی امری اتفاقی بود وبه ازدواج ار تباط داده نمی شد . در میان ثروتمندان وفقرا هر دو ، تصمیم به از دواج توسط خانواده و خویشاوندان گرفته میشد ، نه خود افراد که چندان دخالتی در این امر نداشتند . بنا بر این ، نه عشق رمانتیک ونه ار تبا ط آن با ازدواج نمی توانند به عنوان خصوصیات مسلم زندگی انسانی فرض شوند، بلکه از از تا ثیرات اجتماعی شکل می گیرند . اینها تا ثیراتی هستند که که مورد مطالعه جامعه شناسان قرار می گیرند ودر تجربه های شخصی خود را نشان می دهند. |
|
|
|
ارسطو در کتاب سیاست خود می نویسد: |
|
روياهاي شبانه دكارت وتحول در فلسفه مغرب زمين در مورد دكارت گفته شده كه او را بنیانگذار فلسفه وتفكر جدید واز پديد اورندگان علم به معناي جدید ان مي دانند. شناخت اين فيلسوف در تاريخ فلسفه مي تواند حائز اهميت باشد .رنه دكارت كه در 31 مارس 1596 در تورين زاده شد.او سومين پسر يك مشاور از ايالت بريتانيا بود در سال 1604 پدرش او را به مدرسه لافلش كه هانري چهارم بنا كرده بود فرستاد.او تا سال 1612 در اين مدرسه ماند ودر سالهاي اخر به مطالعه منطق و فلسفه و رياضيات پرداخت .پس از ترك لافلش دكارت به المان رفت ودر مراسم تاجگذاري امپراطور فرد يناند شركت كرد . در همين ايام در گوشه خلوتي نز ديكي دانوب توقف كرد و شروع به پايه گذاري فلسفه خويش كرد .در دهم نوامبر 1619 سه رویاي متوالي دید .دكارت شب حادثه را كه در اتاق گرم و مشهورش در المان جنوبي به سر مي برد چنين توصيف مي كند :" هجوم زمستان مرا در محل اتاقم محبوس كرد وهيچ هم صحبتي نبود كه مرا سر گرم كند . انجا من تمام روز در يك اتاق به سر مي بردم و كاملا ازادانه مي توانستم با خود خلوت كنم وبا افكار خودم تنها باشم." افكاري كه دكارت در اين اتاق گرم و محصور در كولاك داشت ، توانست سراسر فلسفه غرب را متحول كند. در ان شب تاريخي هنگامي كه دكارت به بستر رفت سه رویای پی در پی شگفت انگيز اما شفاف و روشن ديد.در رویاي اول گردبادي را مي بيند كه با او در ستیز است ومي خواهد او را از جا بكند . او تلاش مي كند تا از گردباد به سمت دانشكده قدیم اش يعني لافلش پناه ببرد . يك لحظه بر مي گردد تا با كسي احوالپرسی كند وناگهان باد او را به دیواره کلیسا مي کوبد . انگاه از ميان حياط كليسا ندايي مي شنود كه يكي از دوستانش مي خواهد طالبي يا (خربزه اي)را كه به كشور ديگري متعلق بود به او بدهد . دكارت چون از خواب اول چشم گشود تا دو ساعت هراسان بود از اين كه مبادا اين خوابهاي عجيب را روحي شيطاني بر ذهن او افكنده باشد . خواب دومش چندان بهتر از اولي نبود . در اين رويا وحشت وجود دکارت را فرا مي گيرد او صداي رعد مخوفي را شنید وخود را اسیر در اتاقي مي بيند كه شعله هاي اتش ان را فرا گرفته بود . خواب سوم ارامتر بود اما واضح نبود. او يك لغتنامه ويك كتاب شعر را روي ميز خود مي بيند کوبه دنبال ان اتفاقاتي نا مر بوط و نمادين رخ مي دهد كه براي خود دكارت بسيار خوشايند بوده است . دكارت در خواب سوم ديوان شعر را باز كرده و يكي از اشعار ان را مي بيند . غزل هفتم اسو ينوس (شاعر رو مي قرن چهارم ميلادي)كه با اين مصرع اغاز شده است. چه راهي را بايد در زندگي دنبال كنم.وقايع ان شب زمستاني 11 نوامبر 1619 تاثير عميقي بر دكارت داشته است . خودش معتقد بود كه تصويري رياضي گونه از جهان و روياهاي كه پس از ان در ذهن او شكل گرفت رسالتي را كه خداوند بر عهده او گذاشته بود اشكار كرد . او خود رو ياهايش را چنين تعبير كرد كه روح حقيقت او را بر گزيده وحتي از او خواسته است كه همه علوم را به صورت علم واحدي در بياورد. وي روياي سوم خود يعني ديدن لغتنامه را به يكي ساختن همه علوم وديوان شعر را به منظم ساختن فلسفه به حكمت عملي تعبير كرد .گفتني است كه روياهاي دكارت تفسيرهاي متفاوتي به خود گرفته است.برخي مثل ( هويگنس) اين رو ياها را حاصل گرم شدن بيش از حد مغز دكارت دانستند. برخي از مورخين روياهاي دكارت را "عيد پنجاهه عقل " و ژيلسون ان را" عيد پنجاهه استدلال رياضي" مي خواند .به نظر ژيلسون اين روياها كابوسي بيشتر نبود وحتي در قرن هجدهم نسبت به درستي انها ترديد ايجاد شد. اما در هر حال دكارت هميشه به خوابش اعتقاد داشت وهرگز ان جستاري را كه خواب بر او گمارده بود رها نورد واز اين به بعد سو گند خورد كه تمام عمرش را صرف مطالعات فكري كند.
|
![]() |
![]() |
|
ديونوسوس بر طبق اساطير ارفئوسي ، ديونوسوس ، فرزند زيباي زئوس( zeus ) و پر سيفونه( persephone ) است.تيتانهاي شرور، ديونوسوس را قطعه قطعه كردند و وتمام پاره هاي بدنش را به غير از قلبش را ،كه به زئوس داده شد، خوردند . اما ديو نوسوس بار ديگر پا به عرصه وجود گذاشت. زئوس تيتانها را با شراره اذرخش كشت . اما از خاكستر انها انسان به وجود امد. تيتانها با بلعيدن گوشت خدايان به بارقه اي از الوهيت دست يافته بودند، كه به انسان منتقل شد، وضمنا بد طينتي انها هم در بدن انسان حلول كرد.اما اين توانايي در وجود انسانها قرار گرفت ،كه چنين گناه اصلي خود را جبران كنند آيين پرستش ديو نوسوس ـــ باكوس خداي پر شور حاصلخيزي و شراب مجسم در شكل بز، در زماني نا معلوم به يونان راه يافت و منتشر شد. پيروان باكوس به طوري كه در اثار اوريپيدس، مجسم شده است ، از پرستند گان شيفته خداي شاخدار بوده اند. اما به نظر مي رسد كه دوران ان كوتاه بود . يوناني ها با فهم خود در يافتند كه اين گونه زياده روي ها نه آدمي رابه سوي نز ديكي با پر وردگار مي رساند ونه او را به عالم طبيعت باز مي گرداند . زنان شهر تبthebes) ) نيشخورده از از جذبه هاي ديوانه كننده ديو نوسوس نخ ريسي و پارچه بافی خود را تر ك مي کنند.
آن درنده خو با فكـي خون الوده ودهاني باز با خدا در ستيزه است.
و هيكل زشتش توهيني به سيماي آدمي است. |
|
ايمانوئل كانت كانت اولين فيلسوف دوران مدرن است كه حدود اقتدار خرد تجربي را باز مي شناسد . به
اتكاي همين خرد ، خرد ناب را به نقد مي گيرد . او با پرسش از مبناي تجربي باورهاي انسان
، نشان مي دهد كه تمامي متافيزيك ، تمامي باورهاي سنتي مبتني بر وجود خدا ، آزادي
انسان و مخلوق بودن جهان بر شالوده واهي انديشه هاي پوچ وهم گونه بنيان گذاشته شده
است . با اين حركت او به فلسفه ، بعدي علمي داده و آن را به گونه اي انتقادي به كار مي
برد . به نظر او به وسيله خرد ناب و استدلال صرف نه تنها اثبات وجود خدا ، آزادي انسان و
مخلوق بودن جهان امكان پذير است بلكه عكس آن هم امكان پذير است . خرد ناب خود نمي
تواند بر عملكرد خويش حدي تعيين كند اين تنها خرد تجربي گراي انتقادي است ، كه مي تواند
نظارت كند . در جايي ديگر كانت معتقد است عاجز از يافتن خرد ناب راه به جايي نمي برد و
خرد تجربي به خاطر همين تجربي بودن عملش دركي كلي ، ريشه اي و استعلايي از جهان
و جايگاه انسان است . اما كانت ، اين پيامد را شايسته شان انسان نمي داند و در كنار خرد
ناب و تجربي خرد سومي را ، تشخيص داده و سعي مي كند نشان دهد كه كاربرد اين خرد
عملي مشكلات و ضعف هاي ناشي از دو خرد ديگر را پر خواهد كرد . خرد عملي باور به
آزادي انسان ، وجود خدا و وجود غايتي براي زندگي را مي پذيرد و از آن چشم انداز به جهان
مي نگرد . .........................................................................................................................................
|
![]() |
|
با تشکر از نویسنده عزیزی که در قسمت
نظرات وبلاگ این جملات زیبا را نوشتند وخود را
معرفی نکردند ." صدا مي آيد، اما نه نفير مردگان و
نه ناله پر سوز باد ،در پيچ و خم دستان پير و
فرسوده درختان، اين صداي سمفوني زندگاني
است كه ،در ميان برگه برگه مجازي حكمت شادان
مي وزد و مي خواهد، يك بار ديگر ياد مردگان و
زندگان را زنده كند." يك نويسنده |
|
توضيحات:به تمام خوانندگان عزيز كه مي خواهند عكسهاي وبلاگ را ببينند كه به صورت
بسته است، توصيه مي كنم اول يكبار راست كليك كرده وسپس گزينه ( SHOW PICTURE ) را انتخاب كنند تا عكسها باز شود. |
|
چرا اين روز ها فلسفه ديگر محبوب نيست؟فرزندان او يعني علوم،دارائي او را ميان خود تقسيم كرده اندو او را از در بيرون رانده اند. روز گاري بود كه تواناترين مردان براي جان سپاري در راه آن آماده بودند.چنانچه سقراط به خاطر فلسفه حاضر شد،جام شوكران را بنوشد.افلاطون براي تشكيل يك دولت فلسفي ،دو بار جان خود را به خطر انداخت،ماركوس اورليوس فلسفه را از جان خود بيشتر دوست مي داشتو برونو براي وفاداري به فلسفه ،زنده به اتش افكنده شد. روزگاري بود كه پادشاهان وپاپها،از ان مي تر سيدندوپيروان ان را به زندان مي افكندند. اتن ،پروتاگراس را از خود راند .پادشاهان ،ولتر را از سر زمين خود بيرون كردندوچون تعظيم جهان متمدن را در مقابل او ديدند از حسد به خود پيچيدند.ديو نوسيوس وپسرش حكومت را به افلا طون پيشنهاد كردند،اما او نپذيرفت.كمك شاهانه اسكندر ارسطو را دانشمند ترين مرد تاريخ ساخت. پادشاهي دانشمند،فرانسيس بيكن راتا صدر اعظمي انگلستان بالا بردوفرد ريك شاه هنگامي كه سردارانش به خواب مي رفتند با فلاسفه به شب نشيني مي پرداخت وبر حكومت جاودانشان غبطه مي خورد. روز گار در خشاني بود ان زمان كه فلسفه همه مناطق علوم را زير دست داشت.در ان رو زگار فلسفه محترم بود وچيزي مهمتر از حقيقت دوستي نبود. پرتو رنگارنگ فلسفه روزي تا تاريكترين گوشه هاي روح ميتافت وان را روشني مي بخشيد.اما فلسفه امروز ديگر چندان محبوب نيست،پيشرفت ناگهاني علوم،مناطق سابق او را گرفته است. مبحث كائنات جاي خود را به نجوم وزمين شناسي داده است ،فلسفه طبيعي به زيست شناسي وروان شناسي ازتنه علم النفس سر زده است. براي فلسفه ديگر چيزي جز قله هاي سرد ما وراالطبيعه ومعما هاي كودكانه، ومناقشات علم اخلاق چيزي نمانده است ،كه انها هم تاثيري در سر نوشت انسان ندارند. حتي روزي خواهد امد كه همين قسمتها هم از او گرفته خواهد شدو اصلا شايد روزي بيايد كه مردم فراموش كنند،فلسفه بوده است. |
|
( توهمات يك فيلسوف) گاهي اوقات فكر مي كنم،زندگي توهمي بيشتر نيست. توهم وديگر هيچ......................... دكارت آخرش به اين نتيجه رسيد: ( كه مي انديشم پس هستم) اما ،ما اخرش به همين نتيجه هم نرسيديم. دوستي داشتم مي گفت:فلا ني ، تاحالا...............كشيدي؟گفتم،نه گفت فلاني تاحالا...................................خوردي؟گفتم نه،گفت : امروز كتابهاي فلسفي زياد خوندي؟ گفتم:اره ، گفت:يه چيزي بگم ناراحت نمي شي، گفتم :نه،گفت: حال تو از اون دو تاي قبلي بد تره. اين هم از اول واخر فلسفه خوندن ما. ........................................................................... |
|
- مي خواستم در اين وب نوشته ها از افلاطون يادي نكنم ،چرا كه عظمت وابهت او پشتم را مي لرزاند. - به قول وايتهد تمام تاريخ فلسفه غرب،شرحي بر افكار افلاطون است. اما انقدر رساله هاي افلاطون زياد است،كه اگر بخواهي ازهمه انها ياد كني بايد چند دفتر پر كني.با اين حال زيباترين نوشته هاي افلاطون از نظر من فايدروس تتئوس- تيمائوس –جمهوروفايدون هستند. ................................................................................................... مرگ از نظر افلاطون مرگ مفارقت روح از جسم است.نفس موجودي قائم به ذات است.نفس در زندان بدن گرفتار است.نفس مبدا حركت است(Timaos) نفس هم محرك خودش است وهم محرك بدن ،هماهنگي بدن است.نفس داراي سه جزء است 1-قوه عاقله 2- اراده 3-شهوت ،كه باخواستن سروكار دارد. برخي نقاط بدن نقطه تعامل نفس وجسم است.نفس قائم به ذات است ،نمي ميرد ،از جسمي به جسم ديگر مي رود. اگر نفوس مفارق از جسمي به جسم ديگر نمي رفتند حيات از عالم محسوس رخت بر مي بست. ....................................................................................................... فايدروس افلاطون، اين رساله رابه صورت گفتگوي دو نفره ميان سقراط وفايدروس نوشته است. ميان انها مباحثه اي است، كه از ميان عاشق وغير عاشق كدام بيشتر لايق توجهند؟ فايدروس:من معتقدم ،كه تو نبايد به علت اينكه من عاشق تو نيستم از تقاضاي من سر باز زني .چون عاشقان به محض اينكه اتش اشتيا قشان فرو نشست،از نيكي كه كرده اند پشيمان مي شوند.به علاوه عاشقان زيانهائي را كه به خاطر معشوق متحمل شدند به حساب معشوق مي گذارند. عاشقان خودشان هم اعتراف مي كنند كه بيمار واز خود بيخودند،وبااينكه ميدانند كه چشم عقلشان بسته شده ،باز نمي توانند زمام نفس خود رادست گيرندو..................... پس،بدان از عاشقان بيشتر از غير عاشق بر حذر باشي.زيرا عاشق به كوچكترين بهانه ا ي مي رنجد،و هر پيشامدي را به ضرر خود تعبير ميكند ومي كوشد كه معشوق خود را معاشرت با ديگران باز دارد ،چون مي ترسد كه ديگران به مال يا به علم ازاوبرتر باشند ودل معشوق را از او بگردانند.و...................... |
|
(هزيود) ارسطو، هزيود را ، يك فيلسوف مي داند.اگر چه او يك شاعر اسطوره اي است.از اثار مهم او ( .ايام واثار) و(شجره نامه خدايان ) مي باشد. هزيود،در اغاز كتابش مي گويد: كه با برادرش بر سر ارث پدري جدال مي كنند.خدائي كه هزيود معرفي مي كند،خداي جدال است.Eris )) خداي خيروخداي شر،هر دو در خدا بودن مشترك هستند. هزيود قبل از اينكه كتابش را بنويسد يك چوپان است.دراغاز كتاب پيدايش خدايان مكاشفه اي را نقل مي كند:دسته اي از موزه ها به سراغم امدند ويك چوبد د ستي به من دادند كه چوب دستي نقالان است. انها خطاب به چوپا نان گفتند : ما سخنان فريبنده زيادي می دانيم كه شبيه حقيقتند ولي از طرف ديگر ما مي توانيم حقيقت را باز گو كنيم. ................................................................................. موزه ها : در يونان باستان ،دختران زئوس ودستياران آپولون خدای شعرو موسيقي بودند وكارشان داستان پردازي ،سرود خواني ، وحماسه سرائي بود. من هم به نوبه خود،تصميم گرفتم ،در وبلاگم از ميوزها كمك بگيرم. |